بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

خونریزی - هماتوم

1395/11/19 10:54
نویسنده : ارمغان بهشت
1,480 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز مامانی

امیدوارم حالت خوب باشه، از پریشب ازت بی خبرم 😔

پریشب با بابایی رفته بودیم بیرون برای شام،

من با این طبع سردم مدتهاست یه گرمی درست نخوردم، از بیحالی و سردی ضعف کرده بودم، همسری گفت بریم کباب بخوریم، منتظر بودیم غذا آماده شه که سرفه م گرفت ، یه سرفه کوچولو کردم و حس کردم یه چیزی زد بیرون با فشار! خیلی ترسیدم اما سعی کردم خودمو حفظ کنم، داشتم فکر می کردم که چیکار کنم!

همسری ظهر با جواب آزمایش من و مادر جون برگشت که قرار شد بعد شام ببریم براشون، خلاصه به همسری گفتم ببریم خونه بخوریم ، توی راه دست کشیدم جلوی شلوارم ببینم خونریزی دارم؟ که دیدم دستم خونی شد 😢

خیلی حالم خراب شد، همش تو ذهنم دیدن تو رو تجسم میکردم که دیگه ندارمت و نارس و ناقص توی دستمی 😢 وای خدا نیاره برای هیچ مادری!

دیگه طاقت نیاوردم و نرسیده به خونه مادر و نزدیک خونه خودمون به همسری گفتم بریم خونه خودمون، بمیرم مجتبی نمیدونست چه خبره ترسیده بود گفت میریم خونه ولی چرا؟؟؟

گفتم بریم بعد میگم

توی خونه شامو گذاشت روی اپن و فقط به رفت و آمدای من نگاه میکرد، نمیدونست باید چکار کنه فقط میگفت چی شده؟؟ لباسامو درآوردم و رفتم دستشویی، الحمدلله از تو خبری نبود ولی خونریزی شدیدی داشتم

اومدم بیرون، نوار گذاشتمو گفتم چیزی نیست یکم خونریزی دارم، از ضعف و استرس نا نداشتم، به همسری گفتم تا من لباسامو عوض میکنم سفره رو پهن کن لطفا تا بیام شام بخوریم هنوز تو نگاش ترس بود اما وقتی خونسردی منو دید یکم آروم شد، سر سفره هی نگام می کرد اما من خودمو مشغول غذا کردم که گریم نگیره، یکم که جون گرفتم گوشیمو برداشتم و به خانم دکتر پیام دادم که چی شده، همسری هم ازم پرسید چی شده؟ بهش گفتم خونریزیم یکم زیاده، گفت حالا چیکار باید بکنیم؟؟ گفتم پیام دادم به خانم گلستان مقدم منتظر جوابم

بالاخره جواب دادن و گفتن اگر شدیده برو بیمارستان، یا کوثر یا شفا یا MRI

دفعه پیش کوثر درست جوابمو ندادن ما هم رفتیم شفا، همسری به مادر خبر داد و دنبال ایشونم رفتیم، خواب بودن خیلی دلم سوخت،

وقتی رسیدیم دیگه حدود دوازده بود، معطلم نکردن، یه خانمی هم درد داشت و جیغ میزد دلم ریش میشد فشار نداشتم می افتاد و ضعف میکردم؛

نوارمو دیدن که میزان خونریزیمو بفهمن، بعدم فرستادنم بیمارستان سعدی برای سونوگرافی اورژانسی!

از اونجا دیگه نمیگم برات!

خلاصه سونو کردم و حدود 3 رسیدیم شفا،

دوباره نوارمو چک کرد، خونریزیم نصف شده بود اما بازم زیاد بود،

تماس گرفتن با خانم دکتر گفتن هماتوم داره 😔 هماتوم یه توده یا لخته خونیه که پشت جفت درست میشه، فکر کنم تو شرایطی که جفت پایین باشه و خونریزی کنه

تو این شرایط فقط باید استراحت کرد و دارو مصرف کرد،

اونجا هم کلی ترسوندنم که باید مطلق استراحت کنی و اگه حرکت کنی سقط میکنی و ... خانم دکترم استراحت مطلق و هر 12 ساعت یه شیاف ساکلوژست تجویز کردن،

مادر هم همراهمون اومدن خونه که زحمت ما رو دوششون باشه بازم و من استراحت مطلق کنم 

دیگه وقتی رسیدیم حدود 3:30 - 4 بود، شیافو استفاده کردم و خوابیدم ، تا صبح انقدر با فشار خون میزد بیرون که گفتم دیگه نمیمونی و نتونستم درست بخوابم

راستی تنها قسمت خوب اون شب دیدن سر و دست و پای تو بود که بودی و سالم بودی، من قلبتو مثل مطب خانم دهقانی ندیدم اما اونا میگفتن قلب داری، خیلی بهتر شد حال روحیم ، فقط هنوز این ترس رو داشتم که نکنه با این خونریزی از دستت بدم!

به مرور خونریزیم کمتر شد، دیروز ظهر که اصلا چنتا نقطه کوچیک صورتی بود فقط، اها یه لخته هم رفع کردم که اول کلی منو ترسوند ، اما با توجه بیشتر دیدم شما نیستی الحمدلله

نمیدونم، شاید هماتوم بوده، شایدم نه

دیشب دوباره یکم خونریزیم بیشتر شد،خیلی خسته شده بودم، سرم درد گفته بود، پاشدم و یه دور تو سالن زدم و باز برگشتم سر جام نمیدونم شاید بخاطر این باشه

امروز عصرم حدود 7 قراره بریم پیش خانم دکتر که ببینن وضعیتم چطوره

ان شاالله بخیر بگذره

یا حضرت زهرا س 😭

پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)